تبليغاتX
عمومی

عمومی

...میان سجده سبز سحرگاهان، اگر بر خاطرت رد شد خیال من ،دعایم کن...

لیلی زیر درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گل‌ها انار شدند، داغ داغ.

هر اناری هزار دانه داشت. دانه‌ها عاشق بودند، بی‌تاب بودند، توی انار جا نمی‌شدند. انار کوچک بود، دانه‌ها بی‌تابی کردند، انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد، مجنون به لیلی‌اش رسید.

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد…

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش، لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویش.

لیلی رفتن است، عبور است و رد شدن.

لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

لیلی سخت است و دور از دسترس.

لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر.

شیطان گفت: لیلی تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیافتد.

لیلی آسودگی است، خیالی‌ست خوش.

لیلی ماندن است و فرو در خویش رفتن.

لیلی خواستن است، گرفتن و تملک.

لیلی ساده است و همین جا دم دست است.

و این چنین دنیا پر شد از لیلی‌های زود،

لیلی‌های ساده و اینجایی،

لیلی‌های نزدیک لحظه‌ای…

و مجنون‌هایی آمدند که هنوز انار دل‌هاشان ترک نخورده بود…

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت10:23توسط !l!l | |

بار آخر من ورق را با دلم بر می زنم!
بار دیگر حکم کن! اما نه بی دل! با دلت ، دل حکم کن!
حکم دل:
هر که دل دارد بیاندازد وسط! تا که دلهایمان را رو کنیم!
دل که روی دل بیفتد ، عشق حاکم می شود!
پس به حکم عشق بازی می کنیم.
این دل من! رو بکن حالا دلت را... !
دل نداری؟؟؟!!!
بر بزن اندیشه ات را... حکم لازم.
دل سپردن ، دل گرفتن هر دو لازم!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت16:26توسط !l!l | |

 

دیگر قرار نیست که بازگردم
آخرین بدرود را که نوشتم رفتم
رفتم که تمام سوالها را پشت سرم بی جواب بگذارم
رفتم که ...
من دیگر نیستم
نه سیب گلاب
نه سیب ترش هبوط
نه ماهی پری
دیگر نه شاعرم
نه نویسنده
نه گاهی خط خطی می کنم
نه بغض هایم را به تصویر می کشم
رفتم که جدا شوم از اسارت این دلتنگی همیشگی
نگاهتان را به زمین بدوزید
... چشمان من هیچ جوابی ندارند
از من به دل نگیر
... باور کن خطوط سفید جاده، نگاه نگران مرا بهتر می فهمد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت11:23توسط !l!l | |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از  پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه.

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                           آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

      -خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟!

 

 

این جوابشه.

جواب دختر داستان از زبان فروغ فرخزاد

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی

باغبان

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را ،خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و....

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه ی تلخ تو را

و من رفتم

و هنوز

سال هاست که در ذهن من آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت17:56توسط !l!l | |

 
نميتوانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام . ولی خیلی وقتها كاري را كه تو ميخواستي انجام داده ام  .
دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم ،
شايد بتوانم آنچه تو ميخواستي به دست آورم .
اما انگار من آن نيستم كه تو ميخواهي .
براي آنكه نميتوانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم .
نميتوانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم  .
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني،كاري از من برنمي آيد .
ميگويي آغوشت باز است،اما خدا ميداند براي چه كسي .
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم .
نميتوانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم .
نميتوانم ، نميتوانم .
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن .
هر چند من در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم .
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو ، زماني با من بود .
اما هيچ گاه دستش به خورشيد و ابرها نرسيد .

Gatun…


+نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت12:48توسط !l!l | |

مرا می نشاند کنار حوصله اش ، سنگ ، کاغذ ، قیچی بازی کنیم...

 
باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ .
طبق معمول هم که خوب ،کاغذ باید خرت خرت پاره شود . عشق می کند این وقتها... ببینم ولی... ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟

 
 

Gatun…

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت12:45توسط !l!l | |

شب ميلاد تو اي يار مرا 
شب غمگيني بود      
خانه با ياد تو از گل لبريز     
همه جا پرتو لرزنده شمع        
دوستانت همه جمع     
عاشقانت همه جمع       
ليك در جمع عزيزان تو نبودي افسوس     
همه با ياد تو در طيف سرور     
خانه در گل مسرور  
همه جا لمعه نور    
ياد شيرين تو در موج نشاط      
عكس زيباي تو در جام بلور     
ليك در جمع عزيزان تو نبودي افسوس      
همه با ياد تو خندان بودند     
و من خانه به طوفان ديده      
در ميان همه گريان بودم      
شمع همراه دل من مي سوخت    
و كسي آگه از اين راز نبود     
چه كنم؟ بي تو در شاديها     
بر دلم باز نبود    
شمع هم گريان بود     
ليك اي معني عشق !   
اشك دلداه كجا ؟  
گريه شمع كجا ؟     
من كجا با دل تنگ   
شادي جمع كجا     
چه شب تلخي بود   
شب تنهايي من      
من كه در بستر غمها بودم     
من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم     
تو نداني كه چه تنها بودم     
كاش ، مي دانستي   
شب ميلاد عزيزت اي يار    
من به اندازه چشم همه مردم شهر    
گريه كردم در شمع گريه ام بدرقه راهت باد     
شب ميلاد تو من بودم و اشك    
من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم
    
تو نداني كه چه تنها بودم...

Gatun…

+نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت12:16توسط !l!l | |

 

شاید آن روز كه سهراب نوشت :
          
   تا شقایق هست زندگی باید كرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

   باید اینجور نوشت ، هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچك و یاس
          
                        
      زندگی اجباریست...

 

Gatun…



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت8:56توسط !l!l | |

 

زن

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.


می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

تقدیم به تمامی زنان ایران زمین...
به خصوص تو !! ...

Gatun…


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت19:11توسط !l!l | |

برنگرد ،

که برنمی گردی تو هیچ وقت ،

نمی خواهمم داشته باشمت ،

نترس ،

فقط بیا ،

در خزان خواسته هایم کمی قدم بزن ،

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

Gatun…


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت10:18توسط !l!l | |